تبليغاتX
به كلبه ي دلتنگي من خوش اومديد دختر آسمون آرام از گونه ات می پرم ...یک...دو...یک...دو... و بوسه ام را روی گونه ات جا می گذارم
فرشته ها هم بخوانند

 

یک فرشته داشت می دوید

توی کوچه های آسمان

روی سنگفرش کهکشان

می دوید و هر کجا که می رسید

با گچ ستاره ها

عکس یک شهاب می کشید

می دوید و خنده هاش نور بود

غصه را بلد نبود

غصه از بهشت دور بود

 

می دوید و بوی رفتنش عجیب بود

رد پایش از شکوفه های سیب بود

می دوید و ناگهان

ئامنش به ابر ها گرفت و لیز خورد

از کنار خانه ی خدا چکید

قطره قطره روی خاک مرد

هیچکس ولی نگفت

آن فرشته ای که می دوید کو!

جای او چقدر خالی است

آی ای خدا،تو لا اقل بگو...

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 23:42  توسط دختر آسمون  | 

 

 

سلام بچه ها! این دفعه یه دل نوشته دارم از یه عاشق.

درسته به ظاهر زیاده.اما قشنگه!

اگه عاشقی بخون.

 

منتظر نظرای زیباتون هستم:

 

 

 

وقتي عاشق شدم هوا ابري بود.

دم دماي غروب سر کوچه باغ نشسته بودم که تو از کوچه رد شدي!

آخراي پاييز بود.هوا سرد بود و منگ.بارون نم نمک مي باريد.

نه تو چتر داشتي ،نه من!

شروع خوبي بود.

وقتي از کنارم رد شدي،واسه ي هميشه تو دلم جا موندي!

يه حسي تو چشات بود که تا اون روز نمي شناختمش.

انگار فقط مال قصه ها بود.به گروه خون ما نمي خورد.

زبونش واسه ما غريبه بود!

اما از اون روز به بعد شيره ي جونم شد .وصله ي دلم شد.ورد زبونم شد!

يادمه اون وقتا با برو بچه هاي محل آدماي عاشقو مسخره مي کرديم،بهشون متلک مي گفتيم.به ريششون مي خنديديم.

مي گفتيم:يارو زده به سرش!پاک خل شده،پنداري يه تخته ش کمه!

اما از اون روز به بعد باکيم نبود که بهم طعنه بزنن.بگن:مجنون،ديوونه.

خلاصه هر چي يه روز واسه چاکرت افت داشت،حالا واسم مرام شده بود،

حرمت داشت.

هرچي تا اون روز واسم ارزون بود زير پام بي ارزش بود حالا واسم قيمت داشت.

سر قفلي ش گرون بود!

وقتي عاشق شدم فهميدم دل دارم.

نمي دونستم حسابه يا بي حساب،چون حساب کار از دستم  در رفته بود.

دنيا واسم رنگي شده بود.

تازه مي فهميدم رنگ و بو يعني چه؟

کم کم ياد گرفتم به چشام نگاه کنم.از خودم نترسم!

کي باورش مي شه رفيق!

کي باورش مي شه عاشقي اول به يه نگاه شروع مي شه!

به همين سادگي شکارت مي کنه.

رسم شکار همينه.به يه حرکت درست،صيد تو دامت اسيره!

وقتي دلم داشت به سمتت پر مي کشيد صداي بال بال زدنش ،ديوونه م مي کرد.

مي گفتم:آخ که چه خوشگل مي پره!

اما وقتي هي رفت و هي رفت و نرسيد ،کم کم وهم ورم داشت که نکنه هيچ وقت نرسه؟!

تا کي اين دل بي صاحب دور خودش بچرخه و بچرخه.

اين طوري طفلي سرش گيج ميره.يه وقت چپه ميشه مي مونه رو دستم.

وقتي عاشق شدم گفتم خودشه ديگه واسه هميشه جستم.

اما نمي دونستم اين رودخونه گاهي وقتا سربالا ميره.

رفتم و رفتم تا رسيدم به يه کوچه ي بن بست.

تو يهو غيب شدي.

نه راه پس داشتم و نه راه پيش .

گفتم اگه بهش نرسم خودمو مي کشم .يا واسه هميشه تارک دنيا مي شم.

مي رم به سمتي که هيشکي منو نشناسه.

لقمه غذا تو گلوم گير مي کرد.

آب از حلقم پايين نمي رفت.

از سايه ي خودم فراري بودم.

شب تا صب به سقف آسمون  زل مي زدم بي اينکه حتي يه سو ستاره گرمم کنه!

با همين زميني که هر شب روش مي خوابيدم ،غريبه شده بودم.

دلم مي خواست از همه دوري کنم تا توي خلوتم با اون حرف بزنم.

چشام هي سياهي مي رفت.

مثه کسي که تب داره هذيون مي گفتم.خيالات ورم مي داشت که اون داره مياد.

وقتي ممد آقا سبزي فروش با اون گاري لکنتي از جلو خونه رد مي شد،ترانه هاي کوچه باغي مي خوند،چه حالي داشت

دلم مي خواست برم تو کوچه ماچش کنم بهش بگم دمت گرم،تو هم از دل ما خبر داري؟!

وقتي کلاغه قار قار مي کرد،مث صداي قناري واسم خوش لهجه بود.

هر وقت يه گدا از جلوم رد مي شد،هر چي تو جيبم بود،تو جيبش مي ريختم.

دست و دلباز شده بودم.

دلم مي خواست در خونه ي آقا رحيم رو بزنم،بهش بگم:خودم در حياط تو رو رنگ مي کنم تا هر کي از اين کوچه رد ميشه دلش واشه!

هر کي باري رو دوش داشت،جلدي مي پريدم بارشو ازش مي گرفتم تا دم در خونش مي رسوندم.

ديگه يه پا مرد شده بودم.

تا لنگ ظهر نمي خوابيدم تا ننه م منو بيدار کنه.

باورم شده بود که منم دل دارم.

با صداي تاپ تاپش تو سينه م از خواب بيدار مي شدم.

گاهي وقتا يه نمه اشکي تو چشام جا خوش مي کرد.

وقتي تو قهوه خونه آقا سيد قليون چاق مي کرديم،از اين که پادوي چموش قهوه خونه اشکامو ببينه،باکي نداشتم،

تازه وقت رفتن يه انعامي تو سيني مي ذاشتم تا دلش خوش بشه!

پسرک هر وقت منو مي ديد از خوشي نيشش تا بناگوش وا ميشد.

اي بابا...

از کجاش بگم که اين حالي که داشتم نه سر داشت و نه ته!

هر وقت يادت مي کردم انگار رفتم زيارت ،

پاک صاف و صوف مي شدم.

يه دل سير اشک مي ريختم.

حسابي خالي مي شدم.

هر وقت فال حافظ مي گرفتم،دلم گواهه که انگار تو روبروم نشستي و فالمو واسم مي خوني.

هر وقت نماز مي خوندم عطر گلاي ياسي که رو چادرت بود سجاده مو خوش بو مي کرد.

جز اون دوتا چشم سياه هيچ نشوني ازت نداشتم.

وقتي عاشق شدم ديگه خودمو نشناختم.

تا ديروزش با يه لهجه ديگه حرف مي زدم اما بعد از اون روز ابري لهجه م باروني شد.

هر کي بهم مي خنديد يا ميگفت:پسره عقل از سرش پريده مجنون شده.دلم گواهي مي داد...خبر خوبيه!

ديگه سر کوچه ها واسه جوجه کاکلي ها لغز نمي خوندم.

اداي گردن کلفتي در نمي آوردم.

زور بازو و مچ گيري و حال گيري واسم بي معني شده بود.

انگار هر چيز تا اون روز مردونگي بود يهو واسم پوچ شد.

اسم و رسم خانوادگيم دود شد.

مال دنيا بي ارزش شد .

دعوا و کتک کاري با اين و اون گنده لات بازي و گردن کلفتي واسم افت داشت

با حرفاي دلم نمي خوند.

به جاي داد زدن دلم مي خواست شعر بگم،

چيز بنويسم،

شکلي بکشم.

خوش داستم دور و برمو نيگا کنم.

وقت راه رفتن سرم پايين بود.

جلو پامو نيگا مي کردم.

آسمون قبلنا جوري بهم زل مي زد که انگار مي خواد قورتم بده.

خيال مي کردم هر چي تو آسمون با اين دل ما خيال جنگ داره .

از اون خورشيدش که اول صب يه کاره مي زد بيرون تا اون ماه بيکار و عاطل و باطل که شب تا صب کشيک ما رو مي کشيد.

با اون همه ستاره که نوچه هاش بودن و زاغ سياه ما رو چوب مي زدن.

همه و همه قبلنا با من دشمون بودن.

اما بعد اون روز يه جوري همه شون باهام رفيق شدن .

انگار سقف آسمون واسم کوتاه شده بود.

ستاره هاش واسم لالايي مي خوندن.

ماه يهو چه قدر مهربون شد.

امان از وقتي که هوا ابري مي شد دلم مي گرفت.

وقتي رعد و برق مي زد دل نگرونت مي شدم

مي گفتم:خدايا نکنه بترسه !

نکنه نتونه بخوابه !

نکنه زير بارون بچاد.

نکنه از يه کوچه اي رد بشه،چشاي يه نا محرم بهش بخوره!

نکنه يهو يکي خاطر خواش بشه!

اولا خيلي خام بودم.

اما کم کم در  غم عشق تو،پخته شدم.

اولش همه فکرم ،تو خيال رسيدن تو بود.

اما زمونه يادم داد که به صداي زير و بم دلم خوب گوش کنم.

با اندوه عشق تو،زندگي کنم.

هي لطيف ترم کرد،تا جايي که مي تونستم شعر بگم.ساز بزنم.

گاهي وقتا نقشايي مي کشيدم که هر کي مي ديد ماتش مي برد.

صب زود از خواب بيدار مي شدم.

خورشيد هر روز از ديدن من که بيدارم تعجب مي کرد.

.دو تا نون تافتون داغ مي خريدم تا ننه م تا نونوايي پياده نره.

دو تا قناري خريدم .بهشون خوب مي رسيدم.

سوتاي بلبلي واسشون مي زدم تا حوصله شون سر نره.

چند تا قلمه شمعدوني از همسايه مون گرفتم تو آب گذاشتم تا ريشه کرد.

با اونا واسه خودم چند تا گلدون خوشگل درست کردم.

هر جا مي رفتم هر کاري مي کردم که انگار تو منو نيگا مي کردي .

گاهي وقتا مي رفتم تو همون کوچه اي که اولين بار ديدمت .

هميشه منتظر بودم که شايد يه روزي بياي .

اما تو نيومدي.

حالا...

که اين حرفارو  مي زنم ،خيلي ساله گذشته،

تا امروز دوهزار تا  قناري پروروندم .

از همه جاي وطن ميان تا تخم قناري هاي منو بخرن .

يه عالمه گلدون شمعدوني دارم هر سال نيمه شعبان به نيت سلامتي تو از اول کوچه تا آخرش صف مي کشن تا کوچه سبز بشه .

يه عالمه کتاب شعر دارم که به چشاي تو تقديم کردم.

خيلي وقته تار مي زنم.

بعضي دوستام بهم مي گن سازت سوز داره.

مث آدماي عاشق مي زني،

انگار هوا باروني مي شه.

همه يه جورايي تازه تريم.

گاهي وقتا آواز مي خونم.اي صدام بدک نيست.

يادمه اون روز که تورو ديدم مادرم شمعدوني هاي باغچه رو قلمه مي زد.هوا ابري بود.

يه نم باروني مي باريد.

از خونه ي آقا رحيم صداي تار ميومد.

يکي مي خوند ،چه خوب مي خوند.

يه تصنيف کوچه باغي بود.

تو حال خوشي بودم که يهو تو از ته کوچه باغ اومدي.

چادر سفيدي به سر داشتي.

وقتي به من رسيدي،من زودتر از تو رسيده بودم.

با چشم سياه به من خيره شدي.

دلم لرزيد.

چقدر چشمات آشنا بود.

مث يه خاطره در دور دست ها.

وقتي از کنارم رد شدي ،بوي ياس گلاي چادرت توکوچه باغ جا موند.

از همون دم که چشات تو چشام نيگا کرد عاشق شدم.

حالا پس از اين همه سال وقتي به خودم سر مي زنم،

مي بينم تو،تو تموم اين سالا با من بودي.

معلم عشق تو منو تعليم داد

که چه جوري راه برم،گريه کنم،بنويسم.

چه جوري به دوروبرم نيگا کنم .

با هر کسي مهربون باشم.با دلم ببينم.

با دلم بشنفم.

عشق تو يادم داد چه طور از روزاي آفتابي و شباي مهتابي ،کيف کنم.

از خودم بيام بيرون و به خونه دل ديگرونم سر بزنم.

عشق تو يادم داد چه طور ساز بزنم.آواز بخونم.نقاشي بکشم.

حالا...

رفيق،مي دونم تو با مني.

از من غافل نبودي.حضورت خلوت دلمو پر مي کرد.

نيمه پاییزه بچه محل !

تو کوچه باغای بی قراری پرسه می زنم.

خاطره یه روز ابری رو ،ورق می زنم.

یه نم بارونی ،ترم کرده.

دلم میگه،دیوونه تر شو!از این پریشون تر شو!دیوونگی رو خوشه !اگه پاداش جنونم تو باشی!

ر این وادی حیرونی ،سمتی جز تو نمی شناسم،سویی جز تو نمی بینم.

ای عشق،به راه عاشق بی تاب،بتاب.

از پشت ابرای سرگردون،صدام کن.

از سمتی که تقدیر قلب ما رو نشونه رفته.

از کوچه باغی که تو از اون می گذری ،با دوتا چشم سیاه که به قصد شکار به من خیره نگاه می کنه،و می دونه به هر کی نگاه کنه،اون آخرین فرزانه خواهد بود،

در مکتب دلدادگی تا...فصل تا همیشه عاشقی!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 10:50  توسط دختر آسمون  | 

 

آخرين زنگ تفريح که خورد،

دفتر مشقم گم شد

دفتر مشقم وقتی گم شد همه برگهايش زرد بود،

همه آبهايش ابر،همه نانهايش خشک

همه داد هايش ، سکوت

دفتر مشقم کو؟

من هنوز((بودن)) را هجی نکرده ام...

انشای زيستنم نيمه کاره مانده

من هنوز آخرين مشق را ننوشته ام..

همکلاسيهايم را زمان دزديد...

دفتر مشقم را نيزنيمکت خاطراتم موريانه زده...

روپوش احساسم تنگ شده ،

کيف خنده هايم بی رنگ شده

حالا کودکيم کارنامه کهنه ايست...

عکسی است..

معصوميت چشمانيست

من سالهاست کودکيم را در دفتر مشقم گم کرده ام...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:28  توسط دختر آسمون  | 

 

 

 

 

خنده دار است نه؟

من و ديوانگي؟

من و عشق؟!

اولين برگ پاييز كه به زمين افتاد من ديوانه شدم.

مي داني من به پاييز حساسيت دارم و ضد حساسيتم تو هستي.

وقتي بودي سكوتت مرا رنج مي داد اما حالا نبودنت

حالا مي فهمم كه فقط حضورت برايم مهم بود .

حضوري با تمام وسعت سكوتت.

به من چه که امروز هوا ابريست يا آفتابي؟

خورشيد از شرق طلوع مي كند يا غرب؟

استخوانهاي مچ دست چند تايند؟

به من چه ربطي دارد دل شاپرك گرفته پروانه ها بي قرار بهارند…

دلها تشنه يك نگاه خيسند...

اصلا به من چه كه من كيم؟چيم؟چه مي كنم

من فقط به دنيا آمده ام كه تو را ببينم

حسرتت را بخورم نداشتنت را گريه كنم

بعدهم آرام بميرم.

آرام آرام طوري كه صورت هيچ برگ گلي خراشيده نشود

هر وقت خودم را در آيينه نگاه مي كنم تو را مي بينم. اين كه چيزي نيست

هر شب خوابت را مي بينم كه تو من شده اي من تو ميشوم

بعد يكي ميشويم آخر گيج ميشوم نمي دانم تو مني يا من توام؟!

ديشب دوباره خوابت را ديدم

همان نگاه ،

همان بوي ياس ،

همان دودوي ستاره مانندت را

كبوتر شدي

آمدم بگيرمت پريدي و رفتي روي ماه نشستي.

آنقدر گريه كردم كه همه شقايقها از غصه من پر پر شدند

باور كن اگر ميدانستي چقدر دوستت دارم

از گرماي عشقم آب مي شدي

و من اين را نمي خواستم.

گذاشتم تو بروي و من بسوزم.

چون شعله منم نه تو،عشق تويي و من عاشق.

پس گذاشتم تا بروي .

خيلي بي انصافي خيلي.

وقتي خواستي بروي حتي يك برگ گل ياس يا يك قطره باران يا حتي صداي سنجاقك برايم نگذاشتي

بدون هيچ رفتي .

بدون هيچ صدا مثل هميشه سربزير و آرام رفتي براي هميشه.

اگر همه پروانه ها تو را ببخشند من نمي بخشمت مي داني چرا؟

چون آنوقت تو بر مي گردي و طلب بخشش مي كني

و من صميمانه ترين لبخندها را نثارت مي كنم با شكوه ترين محبتها را به پايت مي ريزم

مي دانم همه اينها خيال است

خيالي كال كه وقت رسيدنش زماني مي خواهد به قطره قطره چكيدن من.

من واقعا ديوانه ام ..

از همه كارهاي دنيا ليلي شدن را بر گزيدم آن هم با حقوق يك نگاه ناب

.چه مي دانستم گفتم ليلي مي شوم

كسي مي شوم با غرور سر بلند راه مي روم.

آه نمي دانستم كه از ليلي شدن تنها مجنونيش نصيبم مي شود

خرد شدن غرورم ...شكستن بلور اشكهايم.

فكر مي كني می دانستم؟

اگر دوباره فرصتي يابم ديگر ليلي نخواهم شد

(( شيريني خواهم شد كه ليلي وار مجنون فرهاد است))

حالا باورت شد: دارم بخار مي شوم و من اين ميعان را دوست دارم.

وقتي كه اولين قطره باران بر قلبم باريد و زيباترين گل سرخ در ديدگانم روييد:

. قسم خوردم كه هر فصل پاييز رو به قبله چشمانت نماز بخوانم و با ياد تو پر بگيرم تا اوج

قسم خوردم با ياد تو بميرم

با صداي باران دوباره چشمهايم باراني مي شود

 

چه كنم كه تو بوي باران مي دهي...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:9  توسط دختر آسمون  | 

 

 

سلام رفيق!

 

از پشت گوشي تلفن صدات خسته بود. نمي دونم چي به سرت آمده ؟ خيلي سعي کردم

راضيت کنم که حرف دلتو بزني اما بازم طفره رفتي و چيزي نگفتي . چيه ؟ نکنه ما رو مرهم دردات نمي دوني

خيلي باهام سر سنگين شدي قبلا" خيلي هوامو داشتي .

شايد اگه منو تو گير و دارهاي زندگيت گم نمي کردي حالا ما هم دو قلو هاي افسانه اي مي شديم .

نه ديگه نامه اي مي دي نه تماسي ميگيري .

حالا بگو با مرام

اينه رسم رفاقت ؟حالا که خيلي بهت نياز دارم تنها گذاشتي و رفتي و توي لاک خودت اسير شدي .

لاک پشتي شدي که خودشو تو لاکش پنهون کرده .

يادمه هميشه بهم اميد مي دادي حالا چي شد که بي خبر رفتي !

نمي دونم ...

شايد برات رفيق خوبي نبودم و يا شايد رازدار خوبي نبودم .

اي کاش بهم مي گفتي واسه چي تنهام گذاشتي .

خيلي سخته آدم تو خماري يه چيزي بمونه .

رفيق مي دوني صداقت لازمه ي رفاقته .

پس چرا با وعده هاي الکي آزارم مي دي ؟

شايد از اين که اين جوري پاگيرت شدم لذت مي بري اما چي منو پاگير کرد ؟

جز مهربونيت جز همزبونيت .

هنوز خاطره هاي قشنگ محبتات عين يه تصوير زنده تو صحن چشمام ظاهر ميشن و برام گذشته را زنده مي کنن .

عين يه عاشق و معشوق براي هم بوديم .

درسته رفيقم بودي اما جزيي از وجودمم بودي .

دلاي ما توي جشن غصه به هم گره خورد ,

قرار نبود تو جشن شادي از هم گسسته بشه .

يادته به عزيزترين کس زندگيت قسم خوردي فراموشم نمي کني ؟

اما حالا ..

باشه رفيق,

باشه

ما رو هم توي جاده ي زندگي جا بذار و برو

اما محض رضاي خدا از تو لاکت بيرون بيا و سرکي بکش .

تو دنياي تاريکي چيزي جز اين که رفيقاتو يکي يکي از دست مي دي نداري.

اما من هنوز نرفتم تا تو از لاکت بيرون نياي نمي رم .

چون رفقيم.

رفيق يعني همين

تو ي روزگار خوشي و روشني موندن که هنر نيست .

رفيق اونه که توي روزگار تنگ و تاريکم کنارت باشه .

اونقدر ميشينم تا تو سرتو از لاکت بيرون بياري .

هر چي بهم سنگ بزني و بگي برو بازم کنارت مي مونم .

چيه ؟

بازم مي خواي بگي غصه هام ماله خودمه بايد همه چي را توي خودم بريزم

اگه اين جوريه چرا صدام زدي رفيق ؟؟

شايد عشق پاگيرت کرده من با عشق تونستم خودمو بشناسم

تو هم ازش درس بگير

من پاي عهدي که بستم تا آخرش مي مونم .

اگه بخواي تنهات مي ذارم

بهت تلفن نمي زنم اما از کنارت نمي رم

روي رفاقتم خط باطل نمي کشم .

منتظر مي مونم

بالاخره مي دونم دهان باز ميکني ,

رفيق منتظرتم هميشه روي رفاقتم حساب کن , هميشه ..... !!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 17:12  توسط دختر آسمون  | 

 

*
*
*
*
*
*
*

*
*
*
*
*
*
*
>دختر آسمون<<-- " retagain=0 goagainto=0 xxx=0 function dis(){ window.status=text1.substring(0,goagainto) if(retagain==1){ goagainto--; if(goagainto==0){retagain=0} } else {goagainto++;if(goagainto==text1.length){retagain=1}} xxx++ if (xxx==1) {window.status=text1.substring(0,goagainto)+" /"} if (xxx==2) {window.status=text1.substring(0,goagainto)+" --"} if (xxx==3) {window.status=text1.substring(0,goagainto)+" \\"} if (xxx==4) {window.status=text1.substring(0,goagainto)+" |"} if (xxx==4) {xxx=0} if(goagainto==text1.length){window.setTimeout("dis()",1200);} else {window.setTimeout("dis()",60);} } dis()